رضا قليخان هدايت

797

مجمع الفصحاء ( فارسي )

بيا تا مى خوريم و شاد باشيم * كه هنگام مى و ايام شاديست هم از اشعار دقيقى است دانى كه دل من كه فكندست به تاراج * آن دو خط مشكين كه بديد آمده از عاج * * * گويند صبر كن كه ترا صبر بر دهد * آرى دهد و ليك به عمر دگر دهد من عمر خويشتن به صبورى گذاشتم * عمر دگر ببايد تا صبر بر دهد * * * من اينجا دير ماندم خوار گشتم * عزيز از ماندن دايم شود خوار چو آب اندر شمر بسيار ماند * شود طعمش بد از آرام بسيار آن مركب كه كالبد از نور * ليكن او را روان و جان از نار زان ستاره كه مغربش دهنست * مشرق او را هميشه بر رخسار هم از قصايد اوست در مدح مير ابو سعيد پريچهره بتى عيار و دلبر * نگارى سروقد و ماه منظر سيه‌چشمى كه تا رويش بديدم * سرشكم خون شد است و بر مشجر اگرنه دل همىخواهى سپردن * بدان مژگان زهرآلود منگر و اگر نه بر بلا خواهى گذشتن * بر آتش بگذر و بر درش مگذر بسان آتش تيز است عشقش * چنان چون دو رخش همرنگ آذر بسان سرو سيمين است قدش * و ليكن بر سرش ماه منور فريش آن روى ديبا رنگ چينى * كه رشك آرد بر او گلبرگ تر بر فريش آن لب كه تا ايدر نيامد * ز خلد آيين بوسه نامد ايدر از آن شكرلبانست اينكه دايم * گدازانم چو اندر آب شكر به چهره يوسف ديگر و ليكن * به هجرانش منم يعقوب ديگر از آن لاغرميانست اينكه عشقم * چنين فربى شده است و صبر لاغر